بهلول را گفتند:فلانكس را مي شناسي؟ گفت آري. گفتند چگونه مردي است؟ گفت نيمي خوب است و نيمي بد! پرسيدند يعني چه؟! گفت:يعني با چشمانش
واقعيت ها را مي بيند و با پاهايش از آنها مي گريزد..؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:11  توسط امير
|
يكي از نديمان خاص هارون الرشيد از محلي مي گذشت كه بهلول ندانسته تنه اي بدو زد. نديم در خشم شد كه:احمق! ميداني من چه كسي هستم؟ گفت:آري، نيك مي دانم چون تو را قبلا هم ديده ام. گفت:كجا؟ گفت:در دارالمجانين!!* نديم نعره برآورد كه:مردك نادان! من در بارگاه هارون مقيمم و نديم خاص اويم. بهلول گفت: من هم كه همين را گفتم...؟!!
-------------------------------
*دارالمجانين = ديوونه خونه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:53  توسط امير
|
روزي خواجه اي در ميان دسته اي از عوام، اندر فوايد
سحرخيزي سخن مي راند كه: ايهاالناس! همانند من كه همواره
صبح زود از
خواب برمي خيزم عمل كنيد كه فوايد بسياري بر آن مترتب است.
بهلول در آن جمع بود، گفت: اي خواجه! تو از خواب برنمي خيزي، از
رختخواب برمي خيزي! و ميان اين دو تفاوت از ارض تا سماء است..؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:2  توسط امير
|
روزي هارون الرشيد بر سبيل ظرافت از او پرسيد كه آيا تا به امروز احمق تر از خود، كسي ديده اي؟ گفت نه وا... ، اولين بار است كه مي بينم...!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 18:28  توسط امير
|
روزي هارون الرشيد از بهلول پرسيد: بزرگترين جانور دريا كدامست؟ گفت نهنگ، پرسيد:بزرگترين جانور خشكي كدامست؟ گفت:استغفرا...! كدام جانور را جرات آن باشد كه خود را بزرگتر از حضرت خليفه پندارد؟!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 16:8  توسط امير
|
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه و خنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده و خاموش در هیاهوی آنان می نگریست. بهلول به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت: اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:43  توسط امير
|
سرش را با پارچه اي بسته بود، كسي پرسيد چرا سرت را بسته اي؟ گفت: آن چاله را مي بيني؟ گفت آري. گفت: من نديدم!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 14:56  توسط امير
|
روزي خليفه او را گفت كه چرا شكر خداي به جا نمي آري كه تا من بر شما حاكم شده ام، مرض طاعون از ميان شما دفع شده است؟ گفت:خداوند عادل تر از آن است كه در يك زمان دو بلا بر ما بگمارد!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط امير
|
از كج خلقي زنش شكوه مي كرد. گفتند مگر عقلت نمي رسد كه چگونه از عهده اش برآيي؟ گفت: عقلم ميرسد. زورم نمي رسد!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:54  توسط امير
|
روزي خليفه او را گفت من هضم طعام نمي توانم كرد، تدبير چه باشد؟ گفت: هضم شده بخور!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:51  توسط امير
|
خليفه احضارش كرد كه مرا چندي است فكر خوب كار نمي كند، تدبير چيست؟ گفت بهتر است خليفه طعام ملين تناول كنند، يا شربت انجير بنوشند و اگر اين هر دو مؤثر نيفتاد، مسهلي قوي ميل نمايند تا فكرشان كماكان به كار خود ادامه دهد...!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:45  توسط امير
|
عده اي از مردم به دعاي باران بيرون رفتند و همه ي اطفال مكتب ها را با خود بردند. بهلول گفت كه اين طفلان را كجا مي بريد؟ گفتند تا كه دعا كنند كه ايشان بي گناهانند و دعاي بي گناهان مستجاب است. گفت اگر دعاي ايشان مستجاب شدي، يك مكتب دار در همه ي عالم زنده نماندي!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:40  توسط امير
|
زني داشت بدخو و زشت رو كه سفر رفته بود. روزي در مجلسي نشسته بود، كسي دوان دوان بيامد كه مژدگاني ده، خاتون به خانه فرود آمد. گفت:كاش خانه به خاتون فرود آمدي!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 6:36  توسط امير
|